دیروز عصری رفتم واسه خرید کیف وچادر...دو تا کیف گرفتم چادر و مانتو شلوار اداری.
خیلی دوست داشتم ک سید محمد بود و ازش می پرسیدم بنظرت مانتوم باس چ رنگی باشهیا مثلا کدوم کفش قشنگتره یا مثلا حتی کدوم یکی کیف خوبه؟
لباسا رو ک گرفتم نظرم به کتای مردونه ی تک جلب شد چ کتای قشنگی بودن برایزمستون...دوست داشتم محمد بود...حالا ک نیست.
امید نبود وگرنه حتما براش میگرفتم...
صبحی ک از خاب بیدار شدم امید پیله کرد بیا ساندویچ...من سوسیس درصد پاییننمیخورم این طفلی هم کل سمنانو گشته بود سر صبحی نتونسته بود بالای ۵۵ پیداکنه....خلاصه خیلی اصرار کرد ک بیا بابا بقیش سویاست آشغال ک نیست...گفتم میامبشرطی ک ظهر زودتر تعطیل کنی بیای منو ببری بیرون کار دارم.
گفت قبوله.
حالا قراره ساعت ۱۲ بیاد بریم بیرون.اگ کتا اندازش بشه خیلی عالی میشه رنگ کتیک مد نظرمه شتریه.میخام با پیرهن ساده سرمه ای و شلوار سورمه ای سیر و کمربند مشکیو کفش قهوه ای ستش کنم...حتما خیلی قشنگ میشه دو سه ماه دیگ عروسیه علیرضاست غصهلباسای امیدو ندارم دیگ...
خلاصه دیروزی ک از خرید اومدیم دیدم ای بابا چقد کار عقب افتاده دارم این دو ماهی...اتاقمخیلی کثیف بود مدت زیادی بود ک گرد گیری هم نکردمهر چی مانتو این مدت استفاده کردمکاور نکرده بودم همینجور بدون کاور آویزون کرده بودم اتاقم پر شده بود از برگه هایمقالات مختلف باید مرتبشون میکردم...
با اینی ک خیلی خسته بودم گفتم کاریش نمیشه کرد من همش ده روز آزادم به کارایعقب افتادم برسم پس نباید وقتو از دست میدادم حوالی ۹ شروع کردم تا ۱۲ و سی داشتماتاقو نظافت میکردم خیلی پام درد میکرد بعد اینی ک از چهارپایه افتادم(همون روزی کبین در و دیوار مونده بودم بخاطر ملخه) پام جوری زخم شده بود ک نمیتونستم درست راهبرم حالا پاشنه بلندم ک پوشیده بودم هیچی دیگ...همینجوری خیلی راه رفته بودم بااون زخم دیگ قشنگ همه چی دست ب دست هم داده بود ک درد امانمو ببره...
اتاق ک تموم شد دیدم خیلی بشدت خسته ام.
خیلی ترسیدم نماز شبو خاب بمونم با این حجم خستگی...دلم میخاست نمازو بخونمبعد بخابم ولی واقعا دیگ رو پام بند نبودم...
داشتم میخابیدم ک فرشته گفت تو با این کارات ادمو از دین بیزار می کنی واجب کنیس چرا انقده ناراحتی میکنی یه شبو نخون خدا هم راضی به غصه خوردنت نیست.
همینجور ک پتو رو روم میکشیدم و چشمامو بسته بودم و یه جورایی مطمین بودم فردارو نمیخونم با بغض گفتم اگ خدا دوستم داشته باشه و هوامو داشته باشه فردا رو خابنمیمونم و بیدار می شم اگرم نه ک هیچی دیگ...
دوباره خاب آقا محمدو دیدم چقد تو خابام دلبرانه وارد میشه...تو خاب نگران یهقضیه ای بودم یادم نیست چی ولی خیلی مشوش بودم کنارم نشسته بود و مدام موهامو نازمیکرد چونمو گرفته بود تو دستشو میگفت تا نخندی نمیرم سر کار...کنارش خیلی آرومبودم همه چی قشنگ بود همه چی برازنده ی نگاه نجیبش...
ساعت سه و پنجاه با زنگ گوشی بیدار شدم و ی بار دیگ نماز باعث شد منو محمد ازبغل هم بکشیم بیرون...
اعتراف می کنم جذاب ترین قسمت چهره ی سید محمد تو خابام حالت چشماش وریشاشه...
شاید درست نباشه و شاید هم باشه نمیدونم ولی چون اعترافه و باید صادقانهبنویسم من به استیل سینش هم خیلی علاقه مندم...
بالاخره منم آدمم نمیشه گفت وا مصیبتااااااا این دختر منحرفه...خیر نمیشههمچین حرفی زد ک اگ این مقدار از انحراف وجود نمی داشت حتما نقصی در من به عنواننوع بشر وجود داشت.
+
خدای مهربونم من سید محمد رو به عنوان شریک زندگیه آیندم انتخاب کردم اگه میشه...اگمیشه ما رو قسمت هم کن.
اگرم نمیشه خودت یه کاریش بکن...تو خدایی...می تونی...می دونم ک میتونی...
من فقط در کنار این اقا احساس خوشبختی می کنم...
یادته روزایی رو ک سرمو انداختم پایین به حرمت حضور شما؟
امروز وقت تلافیه زیبا معبودم هرچی از حسابمون مونده همه رو یه جا باهام تصفیهکن همین دنیا.
دستای محمدو بذار تو دستام.خوشبختمون کن.زندگیه شرافتمندانه ای رو برامون رقمبزن.
قول میدم ازدواج منو محمد باعث نشه حواسم از تو پرت بشه پس حسودی نکن خدایخشگلم بذار به هم برسیم اصن محمدم شما رو خیلی دوست داره... بذار دو تایی با همدورت بگردیم...
آمین یا رب العالمین
ما را در سایت قرارمون... دنبال میکنید
برچسب: روز دوم ماه عسل,روز دوم ماه فوریه,روز دوم ماه عسل95,روز دوم ماه رمضان,روز دوم ماه شعبان,روز دوم ماه صفر,روز دوم ماه محرم,روز دوم ماه رجب,روز سوم ماه محرم,روز سوم ماه صفر, نویسنده: بازدید: 161