
حس خوب خوشبختی با محمد انتها نداره... قبلنا دری به تخته میخورد خدا رو میچسبوندم سینه دیوار و تا میخورد میزدمش... از بعد از آشنایی با محمد دیگ اینطور نبود انگار خدا خونبهای تموم این سالا رو داد و حساب بی حساب شدیم. الان که گاهی حس بد بدبختی رو تو زندگی اطرافیانم میبینم و از صمیم دل رنجیده میشم... دستم به یقه خدا نمیرسه ک باز گلاویز بشم... نمیدونم چرا! حس میکن...
ادامه مطلب
نماز عصرمو نخوندم امروز.... یعنی یادم رفت که بخونم... شد سومین یا چهارمین نماز ک امسال قضا کردم :| ...
ادامه مطلب