قرارمون...

متن مرتبط با «سری سوم گوزل» در سایت قرارمون... نوشته شده است

اینم شب سوم

  • نیلوبلاگ

    محمد که اومد دیگه گریه نداشتم... گریه هام تموم شده بودن حالم خیلی بهتر بود... شب بعد از اینکه بیشتر با هم بودیم اسپاسم عضلانی کردم و هنوز هم درست نمیتونم راه برم... خیلی ناگهانی بود تو ۴ ثانیه. نفس نم...

    ادامه مطلب
  • خاستگاری - پرده سوم

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • پشت پرده خاستگاری - قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    دیروزا که تو خودم بودم مامان بهم گفت به من میگی چی حالتو بد کرده؟ گفتم: حس میکنم حالا که دارم بهش میرسم نمیخامش ........................... بهم گفت: طبیعیه! طبیعیه؟! + چرا محمد فکر میکنه این روزا روزای قشنگی هستن؟ سخت از این روزهای به او رسیدن فراری ام.... کاش می شد ک چشمامو ببندم و باز کنم برگردم ...

    ادامه مطلب
  • یه سری چیزا هس که باس گفته بشه :|

  • نیلوبلاگ

    خیلیا فکر میکنن حالا ک ما داریم دعا میکنیم خدا فلان چیزو بهمون بده دیگ زشته ک بگیم در کنارش فلان چیز دیگه رم بده!یا مثلا میگن یه چیز کوچیک بخوایم ک حتما بده چون اگ خواستمون بزرگ باشه خدا سختش میشه نمیده!آخه آدمیزاد مگ خدا شعورش قد منو شماس؟ مگ خدا خس...

    ادامه مطلب
  • سری اول

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • سری دوم

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • سری سوم

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • روز سوم محرمی هم خابشو دیدم...

  • نیلوبلاگ

    امروز ساعت سه و خورده ای ک بیدار شدم واسه نماز شب در حالی بود ک باز از پیش آقا محمد می رفتم رو سجاده! ساعت ۴ و بیس دقیقه مامان بیدار شد دید سرمو گذاشتم رو زانوم و نشستم...یعنی بنظر میومد خابم میاد ولی دارم به زور خودمو بیدار نگه میدارم... گفت می ترسی نماز صبحو خاب بمونی؟ نمی ترسیدم نمازو خاب بمونم تو فکر آقا محمد بودم و تو فکر اینی ک چ جوری زیارت امیرو تو این تاریکی بخونم... ولی چون تمایلی نداشتم(نه که نشه این چیزا رو گفت فقط حوصلشو نداشتم) گفتم اوهوم ک بی خیال شه بره... گفت خو ما که مافر نیستیم...

    ادامه مطلب