
محمد که اومد دیگه گریه نداشتم... گریه هام تموم شده بودن حالم خیلی بهتر بود... شب بعد از اینکه بیشتر با هم بودیم اسپاسم عضلانی کردم و هنوز هم درست نمیتونم راه برم... خیلی ناگهانی بود تو ۴ ثانیه. نفس نم...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
دیروزا که تو خودم بودم مامان بهم گفت به من میگی چی حالتو بد کرده؟ گفتم: حس میکنم حالا که دارم بهش میرسم نمیخامش ........................... بهم گفت: طبیعیه! طبیعیه؟! + چرا محمد فکر میکنه این روزا روزای قشنگی هستن؟ سخت از این روزهای به او رسیدن فراری ام.... کاش می شد ک چشمامو ببندم و باز کنم برگردم ...
ادامه مطلب
خیلیا فکر میکنن حالا ک ما داریم دعا میکنیم خدا فلان چیزو بهمون بده دیگ زشته ک بگیم در کنارش فلان چیز دیگه رم بده!یا مثلا میگن یه چیز کوچیک بخوایم ک حتما بده چون اگ خواستمون بزرگ باشه خدا سختش میشه نمیده!آخه آدمیزاد مگ خدا شعورش قد منو شماس؟ مگ خدا خس...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
امروز ساعت سه و خورده ای ک بیدار شدم واسه نماز شب در حالی بود ک باز از پیش آقا محمد می رفتم رو سجاده! ساعت ۴ و بیس دقیقه مامان بیدار شد دید سرمو گذاشتم رو زانوم و نشستم...یعنی بنظر میومد خابم میاد ولی دارم به زور خودمو بیدار نگه میدارم... گفت می ترسی نماز صبحو خاب بمونی؟ نمی ترسیدم نمازو خاب بمونم تو فکر آقا محمد بودم و تو فکر اینی ک چ جوری زیارت امیرو تو این تاریکی بخونم... ولی چون تمایلی نداشتم(نه که نشه این چیزا رو گفت فقط حوصلشو نداشتم) گفتم اوهوم ک بی خیال شه بره... گفت خو ما که مافر نیستیم...
ادامه مطلب